
جادوی سکوت
برای همیشه سکوت کرد......![]()
خداحافظ.....
از اینجا که پر از غمه خسته شدم..می خوام برم
قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم...موندن هرگز......خداحافظ
دیگه میرم..اگه یه روز دردهای دنیا بریزه تو قلب من..ستاره ها خاموش بشن تو
آسمون شب من..
من میمیرم......دیگه می رم.......
خداحافظ دیگه رفتم..
پایان ثانیه منم..هر جائی ساعت ببینم عقربه هاشو می شکنم.. .
حتی نشد واسه یه بار من بدیهاتو خوب کنم!!..
خورشید رو کشتم تا دیگه خودم به جات غروب کنم !...
دل میسوزه.....ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم..هیچی نمونده از دلم.....
خاکستر رو آتیشم..........
ریزه ریزه دل میسوزه...
خسته شدم..دلم گرفته این روزا....غم خونه کرده توو صدام..بارون غصه انگاری
می باره تو ترانه هام
عاشق بودم......خسته شدم...........دیگه میرم..گریه نکن..
ای دل....بیا بریم و از عشق دیگه نگیم....
درد عشقی که کشیدیم جز خدا به کسی نگیم....... .
بهترين هديه اي که گرفتم
....هر وقت حرف بهترين ميشه ياد تو ميفتم.حرف به يادماندني ترين هم همينطور...حرف تاثيرگذارترين
هم....ولی تو چه هدیه ای به من دادی؟!!!
هديه اصلا چيه؟!
بايد يه جسم باشه؟!
نميشه يه لبخند هديه باشه؟!!!
يا يه حرف؟!!
بهترين هديه اي که تا به حال گرفتم از تو بوده:نگاه تو ...لبخند تو و عشق تو... .
سلام دوستان خوبم..حال من خوب است . ملالي نيست جز لرزش هاي گاه به گاه دل از
لغزش هاي برخي دوستان سهل انگار ! با اين همه عمري اگر باقي بود طوري از کنار زندگي
مي گذرم که نه دل و نه دست بيدهاي مجنون از باد بلرزند و نه اين دل نازک ناماندگار .... .
از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست گرهم گله اي هست دگر حوصله اي نيست
راستش اومدم تا از همتون واسه یه چند ماهی خداحافظی کنم..یه سفر در پیش دارم که
برای چند وقتی از خونمون دور میشم و امکان دسترسی به نت رو هم فکر نمی کنم داشته
باشم..ولی وبلاگم رو تعطیل نمی کنم و می سپارم به سحر عزیز..خواهرم...
حرف واسه گفتن زیاد داشتم ولی فرصت ندارم و باید برم..ولی لازم دونستم یه آپ کوچولو
داشته باشم واسه دوستای گلی که منو همیشه با الطاف خودشون شرمنده می کنن..
از همتون بابت زحمتهایی که برام کشیدین تشکر می کنم و باید ببخشین اگه تو این مدت
اذیتتون کردم..قبل از رفتنم از یه سری دوستان که تو پست قبلی لطف کردن و کامنت گذاشتن
تشکر می کنم و معذرت می خوام اگه نتونستم بهشون سر بزنم..
اول از همه پریسای گلم..نسرین عزیز..مونا خانوم گل..شیوا جون..آتیه عزیز و برادرشون علیرضا
مزده عزیزم که خیلی مهربونه....نگین جون..آتوسا خانوم و همسرشون آقا رامتین..
آقا بهروز که انگار قهر کرده!..داداشی کوچولو خودم علی آقا..آقا هادی که وبلاگشون بی نظیره
آقا رضا که فکر می کنم ناراحتن از من..آقا میلاد بارونی..و حسین آقا که یکی از بهترینهاست..
آقا هومن که خیلی بهم لطف داشتن..و سید علی عزیز که فکر می کنم باهاشون آشنایی دارین
و یه عاشق تنها که ازم دلگیر بود و امیدوارم منو ببخشن..آقا مجید..و عاشق بی گناه..
آقای بهزادی..آقای ابوترابی.. آقای خوب بخت..و خیلی از دوستانی که وبلاگ نداشتن که همگی
باید ببخشین منو..نمی دونم سحر این پست رو کی براتون آپ می کنه..من که بهش گفتم بعد
از رفتنم..حالا خدا داند که....آخه یه کم بدقوله..هرچند مشغله کاریش اینجور ایجاب میکنه..
و در آخر این شعر رو هم تقدیم می کنم به بعضیا که خیلی اذیتم کردن..![]()
![]()
من از تو سخت دلگیرم..خداحافظ سراغت را نمی گیرم..خداحافظ
اگر چه سخت تشنه ات بودم ولی امروز سراغت را نمی گیرم..خداحافظ
تو را هرگز نمی خواهم..خداحافظ برای تو نمی میرم..خداحافظ
ز پیش تو باید روم امشب ببخش از اینکه شد دیرم..خداحافظ
کنون مثل کبوترهای سرگردان اسیر بار تقدیرم..خداحافظ
قسمهای تو را باور نخواهم کرد من از تو سخت دلگیرم..خداحافظ
_________________________
الهی..دانی که بی تو هیچکسم..دستم گیر که در تو رسم را به ظاهر قبول دارم و به باطن تسلیم
نه از خصم باک دارم نه از دشمن بیم..اگر دل گوید چرا؟!گویم سر افکنده ام و اگر خرد گوید چرا؟!
جواب دهم که من بنده ام... .
.....به امید دیدار..... ![]()
![]()
ای زندگی..چه گستاخانه وجودت را بر آدمی تحمیل می کنی..و او چه برده وار این پیام تحمیل را به
گوش جان می شنود بی آنکه بداند وجودت را با نام تقدیر در رگهای هستیش می ریزی...
کامش را از خویش لبریز می کنی ...جانش می دهی اما تشنه اش نگاه می داری..تشنه ی خود..
زیباییهایت را به رخش می کشی..رنگهایت را در برابرش به نمایش میگذاری..کامش را از ناکامی لبریز
می کنی..و اکنون که با لبخند فیلسوفانه ات او را به سوی پایان می کشانی می خندی؟؟؟
تقدیر است !..تمام می شود !...بازیچه ای دیگر !..قسمت !..آغاز !..رنگی دیگر !...حسرت !...ماتم !..
شکست !...مرگ و دیگر هیچ !.....
فقط سه ماه فرصت داره تا به خورشید نگاه کنه و روشنایی مهر رو ببینه...فقط سه ماه فرصت داره تا
به مهتاب سلام کنه و تو خلوت شبونش مهمونش بشه...فقط سه ماه فرصت داره تا با اشکای گرمش
یه مسافر رو بدرقه کنه و دریچه قلبش رو به روی یه درد تازه باز کنه...فقط سه ماه فرصت..تا بتونه توی
باد فریاد بزنه و با قاصدکها همسفر بشه...و فقط سه ماه فرصت..تا...تا...تا........... .
"فقط سه ماه از عمرش مونده..."
"دیگه کاری از دست ما بر نمی آد..."
" برای بیمارتون دعا کنید..."
چی دارم می شنوم؟!!! نمی تونم باور کنم !....نه...این حقیقت نداره.......
و حالا من مات و مبهوت حرکت تکراری و خستگی ناپذیر عقربه های ساعت رو ناباورانه نگاه می کنم که
چطور گذشت زمان بیرحمانه ثانیه های عمرش رو می بلعند.....
امشب دلم گرفته..یه بغض تلخی توی گلومه که راه نفسم رو بسته..حس غریبی دارم..حس دلتنگی
لحظه غروب..احساس دلتنگی یه غروب ابری و پاییزی..احساس یه شاپرک که توی تار عنکبوت گرفتار
شده..احساس یه پرنده که بالش زخمیه و نمی تونه پرواز کنه..دلم عجیب گرفته..دلم می خواد فریاد
بزنم...اونقدر بلند که تا اون بالا بالا ها هم بره تا خدا بشنوه شاید چاره کنه..شاید یه نگاه به دل زخمی
من بندازه...دلم می خواد گریه کنم..دلم خیلی گرفته..خیلی........ .
خدایا ..چه جوری می تونم شماره های معکوس زندگی عزیزترینم رو بشمارم؟! و به هراس طلوع صبحی
دیگه چشمامو روی هم بگذارم؟؟!!! خدایا.. این بی انصافی نیست که مهربونترینها رو زود از پیشمون
می بری؟؟؟؟...خدایا ...انگار یه چند وقتیه که با ما قهر کردی...
خدایا کاش چشمام کور می شد و گوشام کر تا نمی فهمیدم که عزیزمو..مهربونمو فقط تا سه ماه دیگه
کنار خودم دارم..ای کاش طول هر روز و شبهامون از این به بعد مثل یه سال بگذره تا بتونم بیشتر نگاهش
کنم..تا بیشتر صدای گرم و دلنشینش رو بشنوم..تا بازم گرمای دستای مهربونش رو حس کنم...
چی دارم می شنوم؟؟؟ صدای سکوت مرگ رو که چند لحظه اونطرف تر ایستاده !!!
چشمهاش بسته و نگاه من حتی تاب دیدن نداره..چشمهای خسته از دردش به جونم آتیش می زنه و
نگاه مضطرب دخترانش رو به خاکستر مینشونه..روزهای خاکستری لبخند زیباش رو در خطی مماس با
ابدیت به انتظار باز نشدن نشونده..لبخندها دیگه رمق ندارند..از سیاهی آیینه می ترسم و از نگاهی که
هرگز برنگرده می ترسم..بغضهای رفتنش و ترس از نبودنش سخت تر از شنیدن واقعیته..
خدا رو خوب می پرسته..به اعتقاداتش تا نهایت مومنه..بنده خوب خداست..و به خاطر همینه که اینقدر
زود خدا اون رو به مهمونی خودش دعوت کرده و می خواد ما رو در حسرت شهد شیرین نگاهش بگذاره..
من الان درد را يك جور ديگه اي حس مي كنم ، اين روزها خود درد درمان درد دلم شده و خود غم درمان
شبهاي بي غمم شده..
خسته ام...امروز حتی باران هم نمی باره تا دلم رو به اون خوش کنم...این امامزاده هم که دیگه معجزه
ای نداره...
مهم نیست..مگه میشه بدون گذر از ظلمت شب به سپیده رسید..امیدم هنوز در بسترش جان
نداده..
خدايا از آسمان کمک می خواهم..از آستان بلند تو..پرستوهاي اميد را که مژده رسان بهار زندگي است
را از روي سر ما نيز عبور بده که چشمانمان آنقدر که در آسمان بدنبال پرستوي بهاري گشته تمام
آسمان و ستارگان را از حفظ شده است...
وای نفهمیدم...باران بود یا اشک؟! این قطره که بر دستم چکید...
___________________________
دوستان عزیزم..نمی خواستم با نوشتن دردها و غمهایی که دیشب رو سقف خونه دلم خراب شد شما
رو ناراحت کنم ولی ازتون خواهش می کنم به حرمت دلهای شکسته و به حرمت قدم فرشته هایی که
از آسمون برای ماتم امام حسین(ع) میان برای شفای همه ی مریضها و به خصوص بهترین و مهربونترین
من که الان تو بستر بیماری هست دعا کنید... .
مورخ: يک شب تنها و غمگين همراه با يک دنيا احساس نياز و وابستگي..
-->>به نام رسا ترين سکوت
<<--سالهاست که عشقم را در صندوقچه غبار آلوده قلبم پنهان ساختم و کلید این صندوقچه را در بطری
تنهایی نهاده و در دریای امید شناور نموده ام تا شاید مسافری با ذورق مهتابی و با کوله باری از
محبت آنرا از آب بگیرد و نیاز ناله ام را بخواند و به یاریم بشتابد... .
آری..اینگونه ثانیه ها رو می شمارم و در حسرت کده غریب خویش به انتظار می نشینم... .
" تقدیم به همه کسانی که جادوی سکوت شدند" :
آمدي سکوت کردم...وقت رفتنت سکوت کردم..دل کوچک و غريبم حرفها براي گفتن داشت ولي سکوت
کردم...
از روزگار گله ها داشتم باز سکوت کردم..در کنارم بودي سکوت کردم
از کنارم رفتي سکوت کردم..سکوت. سکوت. سکوت..
و حالا مي خواهم اين سکوت هميشگي را بشکنم..
مي خواهم حرف بزنم به اندازه تمام آدمها..مي خواهم فرياد بزنم بجاي همه مردم
به اندازه تمام آن روزها که بودي حرف دارم
هزاران برابر بيشتر از آن روزهاي که رفتي حرف دارم
حرفهايم را ميزنم شايد اين دل بيقرار آرام گيرد
و اگر آرام نگيرد مثل گذشته باز سکوت خواهم کرد...صدايت کردم صدايم را نشنيدي..سکوت مي کنم تا صدايم را بشنوی..
صداي دلم را از نگاهم مي شنوي ... اگر تو هم بي صدا شوي مثل من
سکوت من يعني يک آسمان حرف پس با دلم هم صدا شو قصه سکوتم را بخوان
از ابتدا تا نگفته ها را بشنو و مرا باور کن..و حالا نوبت توست ! تو سکوت کن تا مرا بشکنی
تو سکوت کردي ولي من حتي سکوتت را مي شنوم... .
__________________________
خدايا ""
به من زيستني عطا کن، که در لحظه مرگ؛ بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است
حسرت نخورم..
و مردني عطا کن ، که بر بيهودگيش سوگوار نباشم.. .
شکسته سرو باغ آشنایی ....... چه سنگین است بار این جدایی
چه بگویم ! و چه بنویسم ! که کلمات گنجایش بیان محبت تو را ندارد و من به سوی هر کلمه ای
که می روم از دستانم می گریزد ولی با این همه همین کلمات شکسته را کنار هم می گذارم و
امیدوارم بتوانم ذره ای از بسیارت و اندکی از سرشارت را سپاسگزار باشم.. .
ای عزیز من ! بی تو چه سخت است که من جز کلمات چاره ی دیگری نداشته باشم.. .
به خدا سوگند.. تا روزی که زنده ام هرگز آن روز آشنایی را فراموش نخواهم کرد..خاطرات آن روز
برای همیشه در لوح ضمیرم باقی خواهد ماند..کاش نی ها از جدایی من و تو حکایت نمی کردند.. .
اکنون دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم..آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و به تو تقدیم کنم..
دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین صبحگاهان زیر آفتابی نارس مرا
زمزمه کنند..می دانم که خسته ای اما ! دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی رو برویت بنشینند
و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در آیی که می گویند:
" مرا از یاد خواهی برد...نمی دانم ؟! .... ولی می دانم از یادم نخواهی رفت. "
وجودم از درد جانسوزی گداخته است..تو تنها موجودی هستی که بعد از خدا دوستت داشتم..
شاید باور نکنی ..اما تا به امروز هیچ کس را به اندازه ی تو دوست نداشتم... .
من هرگز در پیشگاه خداوند احساس گنه کاری نمی کنم..اگر دوست داشتن و مهر ورزیدن گناه است
پس تمام مخلوق بشر به خاطر عشق به خداوندگار خود گنه کار محسوب می شوند و باید
مجازات شوند.
از جرم عشق پیش کسم گر چه راه نیست .... یا رب ! تو آگهی که محبت گناه نیست
خدایا ! محبتت را از من دریغ مدار ..اکنون که رو به سوی تو آورده ام مرا از درگاهت نا امید مگردان..
خدایا ! من تو را دوست دارم...
شاید تنهایم ولی تنهاییم را دوست دارم..شاید گلم شکسته و مسافرم تنهاست...
ولی من احساس با تو بودن را دوست دارم...شاید شاعر نیستم ولی درد دل کردن با تو را دوست دارم.
در این لحظات تنهایی و بی کسی که جز خدا کسی ناظر اعمال من نیست فقط به یک چیز می اندیشم
و آن واژه" دوست داشتن" است..من در بی پناهی هم وجودم مالامال از دوست داشتن است... .
دوستت دارم..بیشتر از معنای واقعی کلمه ی دوست داشتن...
دوستت دارم..چون تو ارزش دوست داشتن را داری...
دوستت دارم..همچو امواج دریا که به ساحل می آیند و همچنان آرام به دریا می روند...
دوستت دارم..چونکه با احساس پر از صداقت قلم سردم را بر روی کاغذ زندگی می کشم واین
شعر و ترانه ها را برایت می سرایم... .
من بی وقفه با فریاد تو را با شعر می خوانم..تو را در لحظه ی دلتنگی و تردید درون شعرهایم می یابم
و این راهی است برای لمس تو میان واژه های بالغ احساس... .
روزی پاک متولد می شویم و مسافتی را به نام زندگی طی می کنیم و در روزی دیگر بدرود خواهیم گفت
و جز یک واژه چیز دیگری از ما نخواهد ماند.." خاطره ".. و چه زیبا سروده است "مهدی اخوان ثالث":
در گذر گاه زمان..
خیمه شب بازی دهر..
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد..
عشقها می میرند..
رنگها رنگ دگر می گیرند..
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نا خورده به جا می ماند... .
تمام راهها را به سوی جاده ی تنهایی می پویم و در اضطراب گل بوته های جدایی چشمانم را به سوی
صداقت پروانه های شهر عشق آذین می بندم... .
کوه با نخستین سنگها شکل می گیرد.. طولانی ترین راهها با اولین قدم آغاز می شوند و انسان با
نخستین درد..و من با اولین نگاه تو آغاز شدم... .
فقط دریا دلش آبی تر از من بود..
و من از دریا..دلم دریا..
فقط این را ندانستم !!!
چرا گشتم چنین تنها تر از تنها !!..
به هر آبی شدم آتش..
به هر آتش شدم آبی..
به هر آبی شدم ماهی..
به هر ماهی شدم دامی..
به هر نا محرمی ساقی..
به هر ساقی می باقی..
و تو این را ندانستی !!
چرا گشتم چنین عاصی؟!..
کاش می شد یک بار دیگر تو را از نزدیک ببینم و با تو راز دل گویم..اما افسوس...
وای باران ..باران.. شیشه ی پنجره را باران شست..
از دل من اما..چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!!
در نهایت امیدوارم که روزگارت در سایه ی خالق مشعلدار کاروانهای آسمان پیمای شب بهاری باشد.
******************
دوستان و دوست داران سلام
ببخشید که با خوندن این متن طولانی خستتون کردم..
این متن فقط یک مخاطب داره..که اونم خودش می دونه کیه..![]()
ولی دلم می خواست همه ی شما دوستان خوبم حرفهای دلم رو بخونید... .
شاید تا یه مدت طولانی به دلیل یک سری مسائل و مشکلات شخصی آپ نکنم..
از همگی ممنون که تو این چند وقت تنهام نگذاشتید و کنارم بودید..
هیچ وقت فراموشتون نمی کنم.... فراموشم نکنید.
حرف آخرم:
زندگی زیباست..دوست بداریم..عشق بورزیم.. و آنکه عشق ندارد هیچ ندارد..
در آخر در پیرو گفتار دکتر علی شریعتی از حضرت دوست ملتمسانه خواستارم که:
" خدایا ! چگونه زیستن را تو به من بیاموز..چگونه مردن را خود خواهم آموخت."
...به امید دیدار...![]()
سلام دوستای خوبم...امیدوارم حال همگی خوب باشه ...بابت تاخیرم از همگی عذر می خوام...
یه مسافرت چند روزه به شمال داشتم...جای همگی خالی بود..خیلی خوش گذشت.. .
از همتون ممنون که به یادم بودید.. مخصوصا از پریسای عزیز که تو تنهاییام هم تنهام نگذاشت... .
_____________________________
_____________________________
به نام عشق و زندگی تو رو انتخاب کردم ................ من از در خونه ی دل همه رو جواب کردم
بذار يواشکی نگات کنم..جوری که هيچکی نفهمه توی دلم صدات کنم..نمی گم عاشقتم به هيچکسی
توام پنهونش کن و به روت نيار..اون گلی رم که گذاشتم سر رات..تو اگه دوسش نداری برش ندار.. .
بذار تو کنج دلم خاک بخوره همه ی عشق من و نگفته هام..نکنه يه وقت به گوشت برسه..صدای چکيدن اشکِ چشام..
بذار تا پاکت نامه های من ..زير فرش خونه سر بسته باشه.بذار هر چی دربين منو توست.. تا ابد بازنشه و بسته باشه ... .
و با تشکر از :" وبلاگ بگو بخند ".. .

تو نمی دانستی آرزوهای محالی دارم..
ونمی دانستی که من این شادی غمناک دلم را با توهم..با خیال...
با تبسم هایی که دگر نیست به دست آوردم..با خیال دیدن سایه آن دستانی که دل سردم رابا نگاهش به غروب ابدی می بخشید.. به غروب سردی که تمنای وجودم در آن به جز اندوه و غم خویش نبود..
تو نمی دانستی دل من گم شده ای در خود بود..
تو نمی دانستی دل من عاشق مرگ است..
تو نمی دانستی دل من می میرد..از صدای دریا..ازپریشانی افکار خودم ..تو نمی دانستی...
نمی دانستی دل من در عطش دیدن ماه..روزها می گیرد..شب ها میسوزد.... .
تو نمی دانستی دل من بیزار است از نگاه دگران..از گره خوردن چشمان نیاز...
و تو بی شک غم پنهان مرا دزدیدی..ولی افسوس که در این دل سنگ به جز این غم..به جزاین واژه سنگین سکوت..جای چیز دگری باز نبود...
و من این گونه پر از هیچ شدم...و پر از تلخی غمگینی ترس..ترس ازکشتن تو..
و همین پاکی لبخند تو بود که مرا می لرزاند...
ترسم از دیدن اشکان غم انگیزت بود...
از من این هیچ به جا ماند و دگر هیچ!!... .
ای" پر از واژه مهر" ! غم پنهان مرا تو چرا دزدیدی؟؟!!..
**************************
هرگز نگو "دوستت دارم " ! _: اگر حقیقتا به آن اهمیت نمی دهی... .
درباره ی "احساسات " سخن نگو _: اگر واقعا وجود ندارد... .
هرگز "دستی را نگیر" ! _: وقتی قصد شکستن قلبش را داری... .
هرگز نگو "برای همیشه " ! _: وقتی می دانی جدا می شوی... .
هرگز "به چشمانی نگاه نکن " ! _: وقتی قصد دروغ گفتن داری... .
هرگز "سلامی نده" ! _: وقتی می دانی خداحافظی در پیش است... .
"قلبی را قفل نکن " ! _: وقتی کلیدش را نداری... .![]()
![]()
روزی که دلم پیش دلت بود گرو..
دستان مرا سخت فشردی که نرو..روزی که دلت به دیگری مایل شد..
کفشان مرا جفت نمودی که برو !!..***
خدا کنه همیشه هر جا هستی شاد زندگی کنی..
خدا کنه همیشه خنده رو لبهای نازت باشه..
خدا کنه همیشه بگی..بخندی..کباب تابه ای بخوری و با زندگیت زندگی کنی..
ولی گاهی وقتا مثلا آخر شب که می خوای بخوابی یادت بیفته
یه دل تنهایی هست کهیه کم اون ورتر از تو می تپه..هنوزم واسه تو !... .
تو..تو نیستی وارد قلبم بشی بدون اینکه قفلشو بشکنی !..
تو..تو نیستی تمام زندگیمو مثل یه فیلم نمایش بدی !..
اولش که خودت اومدی می خواستم نذارم بری
ولی..ولی اینقدر با دلم بازی کردی
که دلم منو راضی کرد !... .می دونم
حق ندارم دوستت داشته باشم.. می دونم نباید به تو فکر کنم..ولی من به تو فکر می کنم و...و این هم تنها چیزیه که نمی تونی ازم بگیری... .
من هر شب با اسمت همصدا میشم و تو رویاهام با تو حرف می زنم تا سبک بشم..
تو عمق دلم به همصدای بی صدا دارم که دوستش دارم... .
حرف آخرم :
خاطرات قشنگ تو رو..تو
دفتر عشقم می نویسم !عکستم که گذاشته بودم توی قاب قلبم در آوردم و گذاشتم لای دفتر...
یه
گل سرخ می ذارم جاش تا دیگه عکس کسی رو اونجا نذارم... .با خودم یه عهدی بستم "دیگه هیچ وقت کسی رو توی دلم راه ندم"... .
تو قصه ی عشقبازی هر که از دیده رود از دل نمی رود..نه حالا..تا وقتی زنده هستم همینطوره !
می سپارمت به خدا ...
می سپارمت به باد ! به آب ! به هر چی چیزه خوبه ! و با بو کشیدن اتاقم بوی تو رو حس می کنم... .
________________________
از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم...دل را چنان به مهر تو بستم
که بعد از این دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم... .
هوا بس ناجوانمردانه دلگیر است و من بر آن شدم که در این غروب دلگیر با مساعدت قلم و تکه کاغذی
که در دست دارم پرسه ای در دنیای تنهایی خویش زنم و بدین سان می خواهم بنویسم...اما نگارش
بسی سخت است و از آن سخت تر حقایقی است که باید به درازای یک جاده "تولد تا مرگ" با آنان
پنجه در پنجه کنم.
اما با هر مغوله ای که هست باز هم قلم را به یاری حرفهای خویش می طلبم و با رقص آن بر سپیدیهای
کاغذم چند سطری را برای تسکین لحظه های دلتنگی خود خواهم نوشت و آنها را تقدیم خواهم کرد به
" ساکنان وادی دل"
به "همسفرای جاده ی دلتنگیم".تقدیم به همه ی کسانی که از جاده ی زندگی جز کوله باری آرزو چیزی ره توشه سفر ندارند...
تقدیم به همه ی کسانی که در بیغوله زندگی اسیر بازیچه های سرنوشتند...
تقدیم به همه ی کسانی که قلبهایشان درگذر از جاده های ناهموار زندگی ناخواسته شکسته است...
تقدیم به کسانی که از زندگی جز رنج چیزی ندیده اند اما دلهایی پاک و ضمیری بی آلایش دارند...
تقدیم به کسانی که پرواز را می فهمند ولی دنیای بی رحم بال پروازشان را شکسته و قدرت پرواز و فریاد
را از آنها گرفته است...
تقدیم به کسانی که اکنون همچو من گوشه ای را با خود خلوت کرده و حرفهای دلشان را بر تن سفید
کاغذ می نویسند...
باشد که در روزگاران نامده دیدگانی بسیار نظاره گر حرفهای تنهایی این حقیر باشند..
و خلاصه این قلب شکسته بسته ی خویش را..این یادگار تازیانه های روزگار را تقدیم می دارم به تمامی
"سوته دلان دنیای بی رحم"... .
*******************
ديگه از خوندن اين ترانه ها خسته شدم...از صداي واژه هاي بي صدا خسته شدم
بس که باروني نشد چشمهاي خشک آسمون...از نگاه سرد و سنگي هوا خسته شدم
مي شه با هم يکي شيم بين ما فاصله هست..ا ز حضور من ، از احساس شما خسته شدم
پر زدم تو دل شب تا برسم به کهکشون..نشد از چنگ زمين بشم رها خسته شدم
قصه تکراري شده آدمکا زندونين..از حصار مبهم ثانيه ها خسته شدم
حتي قلب سرد شب خستگيامو گريه کرد..نرسيد اما صدام به آدما خسته شدم
ديگه از خوندن اين ترانه ها خسته شدم..از صداي واژه هاي بي صدا خسته شدم